تبليغاتX
نیم نگاه


این پست

فقط حاوی تشکر از عزیزانیست، که در مدت اخیر چند ماهه، زندگی جدیدی رو به من نشون دادند، افراد بر اساس، زمان بندی خاصی لیست میشوند، به ترتیب تاثیر گزاری ... و اگرچه این پست، مبهم است، برای من که برای هر واژه اش، ساعاتی رو به خاطر میاورم، خاطراتی تلخ یا شیرین است،

بخشی است، از زندگی، چه خوب و چه بد


اول از همه، و.آ عزیز،

ازت ممنونم، به دلیل، اینکه، باعث شدی، بیشتر فکر کنم به وجودم، و احساسیو در من ایجاد کردی، که کیلومتر ها، من رو در زندگی جلو انداخت، به جرات میتونم بگم، بهترین زمانهای زندگیمو گزروندم؛ و البته که، همیشه دوست دارم شاهد موفقیت باشم


ع عزیز

اگرچه که ، اشنایی عجیبی داشتیم؛ و شاید، در طول زمان، عجیب ترین لحظات عمرم رو سپری کردم، اما، باور کن، در تمام این مسیر، تمام تلاشمو کردم، الان، بسیار خوشحالم، وقتی به لحظاتی خاص فکر میکنم، با اینکه از وضعیت کنونیت با خبر نیستم، اما، هر جا که هستی ، موفق باشی، و به هدف بزرگ خودت برسی


ر عزیز

چقدر دیر،

ناگهان چقدر زود دیر میشود

انتخاب ها، همیشه، بین درست و غلط نیستند

اما، حکمی که صادر کردی، برای زندگی

هنوز هم، منو در بهت میبره

کاش ...


ی عزیز

ملاقات با تو، بهترین ملاقات تاریخ است، نمیدونم، چطور تعریفش کنم، مطمئن هستم، که بشری قادر به درکش نخواهد بود

نمونه یک انسان کامل هستی و بس .

م عزیز

چقدر خوب و ارام بودی همیشه، مدتهاست از تو خبری ندارم، اما، میدونم، داری به هدفت نزدیک میشی

همونطور که من در زندگی تو تاثیر زیادی داشتم، تو همخ در زندگی من، تاثیر به سزای داشتی

ممنونم

ش عزیز

به من نشان دادی، فاصله معیاری برای فرار است،

همینقدر بگویم، که فوق العاده ای، هیچگاه فراموشت نخواهم کرد .

ح.ب عزیز

یاد گرفتم، که عالم قصه برای خود زیباست، و اگر قصه با حقیقتمان ترکیب شود، اگرچه که ساعاتی همیشه خاطره خواهد شد، اما، دور خواهیم شد؛ از انچه که به دنبالش بودیم، برای تو حرف ها زیاد دارم، نمیدونم، از کجا باید بگم، انقدر همه چی سریع گذشت، که تنها، خاطراتی، مبهم برایم مانده، اگرچه که میدونم همیشه موفق خواهی بود، اما، طبق قصه ، در ساعتی خاص، همه چی، به جای اولش برمیگرده

پ.پ عزیز

دومین عاملی که باعث شد، من در زمانی کوتاه، راهیو بپیمایم، که شاید، تصورش هم نمیکردم، از اینکه به طور عجیبی منو تحمل کردی ممنونم، تو بی نظیری ...

م عزیز

کاش بیشتر منو درک میکردی، میدونم که همه تلاشتو کردی، اما، منو ببخش اگه اونطور که میخواستی نیستم و نبودم

ف.م عزیز

نمیدونم چطور از تو تشکر کنم، معنای زندگی و بهم یاد دادی، معنای گذشت، معنای بودن، معنای جاودانگی امیدوارم هنوز اونقدر دیر نشده باشد :(

ن عزیز

هنوز درکت نکردم، نقطه در اوج ایمان و حرکت 

ل.ب عزیز

با حضورت، من فقط یک چیزو درک کردم، معجزه قابل دیدن با چشم است، همین بس که معجزه ای

پ عزیز

هیچوقت نخواستی منو درک کنی، متاسفم ...

د.ر عزیز

هر لحظه که صحبت میکنی و میبینمت، بر وجودت و فکرت بیشتر مطمئن میشم

ر.ش عزیز

به من نشون دادی، پاک بودن، به ظاهر نیست، عمق وجود انسانهاست که باید پاک باشد، شاید، تو نقظه ی مخالف فردی دیگری که ذکر شد نامش باشی، اما، هر کدام از شماها ،اگرچه که در نقطه انسانیت مشترکید، نمونه ایمان هستید، بهتون تبریک میگم

در پایان،

از تمام کسانی که در لیست مبهم من حضور ندارند تشکر میکنم، این لیست افرادیست که بزرگترین تاثیرات رو بر زندگی من داشتند،


گفتند ستاره را نمي توان چيد !
و آنان که باور کردند، براي چيدن ستاره حتي دست دراز نکردند.
اما باور کن که من بسوي دورترين و زيباترين ستاره دست بردم ...
و هر چند دستانم تهي ماند...
اما چشمانم لبريز ستاره شد .
ستاره های درونت را در شب چشمانت رها ساز
و باور کن، عشق را هدفی نیست
انچنان که بدست اید در اغوش جای گیرد
و یا در اینه چشمانت به تصویر نشیند
باور کن که عشق، خود همه چیز است ...


روز خوش
التماس دعا.


نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388  توسط علی  | 



کهنه ترین خاطره در کلبه ی ما،

قدر احساس شقایق، رنگ در خواب و خیالی میداشت

گذر از دیدن ماه، چیدن دست پر از شوق ،درون دل راه

خاطراتی مبهم،

نازنینم، دورترین فکر درون رویا

گاه احساس حضور عشقیت، که سرانجام نداشت

بهترین خاطره را در بر داشت، ولی شوق نداشت

چه کنم، که تو باور کردی

عشق گذشت،

شوق گذشت،

خاطره ی بی سر و سامان گذشت.

بهترینم،

تو اگر ماندی و من، عشق شدم

رفتی و من کهنه و درویش شدم

من چرا عاقبت خویش شدم؟


سلام

گاه، وقتی باد سردی تو این زمستون میاد، حس تنهاییو با خودش میاره، که اگه، وسط 10 نفرم باشی، بازم حس میکنی، تنها هستی

داستان، این دنیا همیشه این بوده، که در عمق گرما، نقطه ای مبهم و سرد وجود داره که گاهی خارج از درک ما، به شکل تجربه ای تلخ خودشو نشون میده

انسان ها، به خاطر معجزه فکرشونه که ارزش دارن، یادتون نره

تفاوت ها، نه در، چشمهای زیبا، و نه در چیز دیگریست، بزرگترین تفاوت، فکر است و بس

که اگر فراموش کنید، فراموش میشوید، به سادگی، خاموش شدن شمعی در گذر باد

و انگاه که تفاوت را درک کردید

ستاره را چیده اید

چرا که ستاره ها، در کنار عظمت اسمان ارامند ...


حضورتان ارام

ثانیه هایتان، غوطه ور در نور

التماس دعا

روز خوش.


نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388  توسط علی  | 





اولین بار که دیدمت را هرگز فراموش نمی کنم

فکر کردم قلبم منفجر خواهد شد از عشقی که در سینه دارم

درحالیکه امشب تو را در خواب تماشا می کنم

و صدای تنفس نرم و سبکت را می شنوم

نمی توانم هر انچه را که احساس میکنم را باور نمایم٬زمانیکه تو را در آغوش می گیرم

بدلیل عشقی است که در وجودم دارم

آه٬ چقدر دلم روشن است

و همینطور که از طفولیت به کودکی می رسی

شگفتی های دورن چشمانت را با من قسمت می کنی

و از دگرگونیهایت متحیر می شوم که چقدر منظم صورت می گیرد

هنگامی که بزرگتر می شوی از کنارم خواهی رفت

بی عدالتی ها و رنجها را خواهی دید

اما هرگز فراموش نکن که من همه جا حضور دارم

مانند سایه ای در کنارت...

و تو متعلق به منی همه زندگی منی

تو مال منی، تمام عشق منی

تو متعلق به منی، خونت از خون من است

تو متعلق به منی


این پستی که میفرستم واسه معرفی یه وبلاگ کوچولو و خوشگله!

وبلاگ امیر حسام، پسر دختر داییم :)

هنوز یه سالش نشده!


یه تاکسی دربست میگیریم، همه با هم میریم، وبلاگ امیرحسام عزیزم

لینک پایینو از دست ندین، که رفتیماا :)

وبلاگ امیر حسام عزیزم

نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388  توسط علی  | 



طلبی دارد دل
بر غمی می بالد
تشنه است باز این دل
اشک را می خواند
شاید این اشک باز ، مَحرمش بشناسد
در همین ثانیه ها
لحظه می آید از راه ، لحظه می خواند دل را
می نویسد آرام : که منم می ترسم ، که بیارم فردا ، که بماند تنها
او که در خلوت یک دشت شهید ، سجده ی عشق حزین
می نگارد بر خاک
که من امروز کنم ، طوطیای چشمم
که ببارم امروز ، من از این باده و جام
آخر این باده که سرخ ازلی است
طاقت دل طاق است
دعوت است بر اشکم ، لحظه را سامان است
باز ، گویم با خود
که نبودم رقاص در بزم دل وغم
که نبودم عیار در شهر می و نم
من نبودم عشقباز دی هم
شاید از باده بود علت بیتابی
پس بیا ای ساقی ، مستیم ممتد کن
تشنه ام ، یک جامی
یا حسین ذکرم کن



پ.ن:
سلام قبل هر چیز ، میخوام راجع به علی بگم.به کمکتون احتیاج دارم .
این علی تمام زندگیش شده کامپیوتر و وب  و برنامه و کد و .... . من که هر جه قدر میگم حریفش نمیشم. فکر کنم از 24 ساعت مانگین 3-4 ساعت بخوابه .
از یه ماشین بیشتر کار میکنه ، ولی اصلا به جسمش اهمیت نمیده .
نگرانشم ، یه مقدار نصیحتش کنید
مرسی


پ.ن:
حالتون چطوره؟ امدوارم همیشه بوی طراوت سحرو بدید
خوب من همون اول گفتم که تا یه مدتی ممکنه نوع نوشتنم تغییر کنه.
اولین نوشته میخواستم نه شعر باشه نه متن ، ولی مثل اینکه یه کم زیادی متفاوت بود.
واسه همین متن دوم رو شعر تنها نوشتم . حالا قضاوت با شماست که اینطوری بهترشده یا نه
 راستی نظراتون رو همشو خوندم . از همتون ممنونم به خصوص  لعیا و آوا  و نیاز که وقت گزاشتن و نظر دادن
.من منتظر انتقاداتونم هستم
پیشنهاد می کنم از سایت هیوا یه دیدن بکنید
شعر مرد شیشه ای نرگس(مانیا) رو هم بخونید
بازم مرسی.

نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388  توسط داوود  | 




و او هست

که من در تپش شهر شقایق باز مبهوت شوم


سلام

این ایام پاک و دلگیر و به همه تسلیت میگم،

اگرچه باران نباشد، معجزه اینست، که رنگین کمان دیده میشود.

احساس نه برای عبور نغمه ای، بلکه در حضور عشق خودنمایی میکند، و خوب میبینیم که در این روزها، عشق چگونه در سلول های ما، در مویرگ های هستی بخش ما، به جریان افتاده است، چقدر آرام، و زیبا.

ثانیه هاتون نورانی

عشقتون ارام

وجودتون زیبا.

التماس دعا


نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388  توسط علی  | 





فصل، فصل ازادگی ست، با صلابتی لرزه انگیز بر تن تاریک خواهان.

فصل می آید، آشنایی دیرین دلخستگیهامان، فصل باران
فصلی با لحظاتی سنگین بروی دوش تاریخ تا فرصتی شود بر سبکی
فصلی که فرصت است بر من تنها در ازدحام نبایدها
مجالی بر بارش، برای باران…
تا شسته شود هر آنچه بودست هایلی به رنگ فاصله برای یاران
با اوکه  می آرد که بنماید رسم سپیدی در روزگار تار
اوکه قدر محرمش، رمضان آب است در عاشورا
نه ، این ظاهر است، اما کم نیست ، ولی هنوز…
فصل غم نیست ، ببین که هیچ نیست
جز زیبایی
جز رقص آزادگی ، شاد است ولی میچکاند زلال باران بر گونه ام

ببین مرا که مجنون این وضو در  وضوح برتری حقم
دست من نیست. داستان زلال است ، همان معشوقه ی اشک
داستان وصل است
آخر ببین نمیتوانم متنم را بنگارم
می آ ید اشکی که مجال ندهد به متن

ای اشک بگزار بنگارم

جز آزادگی ، آنچه گران است امروز ، می برند به غارت از کفت
زنجیر میکنندت بر زمین
دوست ندارم ، باید برگردم اول
گفتم باران، نمی آید مگر از آسمان که بشوید انسان…
شنیده ام اگر آسمانت بارانی نیست ، بودنت و تماشای اسمان و باران دیگران کافی ست
چون سخاوت جنس این دنیاست، وارد شو ، ببین
شکرشکن است بر من که خشکسالیم از تعبیر خوابش هم طولانیتر شده
کاش تبعید شوم به دشت باران جایی که بییاید کشتی در حق یاران
در تنهایی بخوانم ، بشناسم که چیست آن آزادگی که جان گران جانان است ارزانی راهش
آزادگی را ندیده ام آخر ، الآن ...

پ .ن:
ببخشید طولانی شد، متنم کوتاهتر از این بود ولی نتونستم که از متنم خارج نشم.
میدونم نه شبیه شعره نه متنی که سجع داره. کم کم یاد میگیرم
به شرطی کمکم کنید و پیشنهاد و انتقاداتون رو بنویسید.
راستی از محبتتون ممنون .
کاش لایق باشم ، فعلا...

پ .ن:
ای جناب یا سرکار ( من ) جون همین قد که وقت گزاشتی تحلیل کردی ممنون، راستی من حرفاتو جدی گرفتم از یاسمن یاد بگیر چه کم حرفه، یاد بگیر نصف توئه، از همتون ممنون ، راستی همچین وقتی مینویسید اگه از ( اقا داوود) کلمه (اقا) رو حذف کنید خوشحالم کردید.
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388  توسط داوود  | 



در سحر خویشتنم خواب روان جاری گشت

چون که او امد و احساس منم ابی گشت

در نهان سینه ی تدبیر چه دانیم که دوست

ارزش جان و جهانیست که کم باشدش ،اوست


سلام، پس از مدتی تاخیر

اینروزها، انقدر کارهام زیاد شده، بعضی اوقات احساس overload کردن بهم دست میده :)

مخصوصا که به میان ترما خوردم و بعدشم مشخصه!

از صحبت های تلخ که بگذریم، امروز یه خبر خیلی خیلی مهم براتون دارم

حتما میدونید که من تو وبلاگم، مطالبی رو مینویسم، که ،بیشتر جنبه احساست و افکار درونیم داره، مخصوصا که شعر هامو گذاشته باشم، که دیگه انگار دارم احساسمو بازگو میکنم

یکی از دوستای بسیار صمیمی دانشگاه، که واقعا از بودنش لذت میبرم، و احترام خاصی براش قائلم، داوود هست، یه انسان با عقایدی باز و درست!

داوود قبول کرد که بهم کمک کنه، مطالبی که درمورد مناسبت خاص هست، و یا برگرفته از متن خاصی هست، رو تو وبلاگ بزارم، در حقیقت نویسنده اسن مطالب داوود میشه، البته که تلاش کردم، نویسنده جدید معرفی کنم، که هر بار با ارور مواجه شدم، به هر حال، فعلا که قرار بر اینه که داوود متناشو برام میل میکنه و منم، با اسم خودش قرار میدم تو وبلاگ، پس از این به بعد، حواستون به نویسنده هم باشه ;)

خود داوود متنی رو برام فرستاده، واسه این پست، و من این متنو الان میزارم، تا خوشامدگویی باشه به داوود عزیز :)





سحر بر شاخسار بوستانی           چه خوش میگفت مرغ نغمه خوانی

برآور هرچه اندر سینه داری          سرودی  ناله ای  آهی  فغانی

سلام

من داوودم . حتما تا حالا علی یه چیزایی راجع به من واستون نوشته  ومنم کوتاه بگم از خودم ولی از زبون سهراب:

اهل (ایرانم) / روزگارم بد نیست /مادری دارم بهتر از برگ درخت / دوستانی بهتر از اب روان / و خدایی که در این نزدیکی ست / … من مسلمانم / قبله ام یک گل سرخ / کار ما شاید این است / که میان گل نیلوفر و قرن / پی آواز حقیقت بدویم

این که بیام خیلی اتفاقی بود یه پیشنهاد از طرف من یه پیشنهاد از طرف علی . به همین سادگی.
کاری که من واسش اومدم نوشتن مطلبای مناسبتیه اما فکر کنم مناسبتی نوشتن یه کم محدودیت ایجاد میکنه منم با محدودیت سخت کنار بیام. فعلا که علی همینو ازم خواسته .
ممکنه چنتا مطلب اول با هم همخونی نداشته باشن آخه سعی میکنم بر اساس نظراتون پیش برم البته خیلی چیزا به نظر علی بستگسی داره .
تا جایی که وقت و هنرشو داشته باشم مطلبا رو خودم مینویسم اما گاهی ممکنه از جمله های خوشگلی که توی نوشته های دیگه به چشمم بخوره استفاده کنم . اینو همین اول گفتم که بعدا با خودتون نگید داوود متقلبه.
راستی من خیلی دوست دارم مطلبی که میزارم عکس داشته باشه . شاید واسه کسایی که از دایالاپ استفاده میکنن سخت باشه ولی باور کنید ارزششو داره اخه به نوشته جون میده.
اگه دوسم داشتید با نوشتن پیشنهاد و انتقاداتون کمکم کنید اکه عکس قشنگیم داشتید که به نظرتون میتونیم روی مطلبا بزاریم حتما بفرستید.


نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388  توسط علی  | 



کاش در شهر من از عشق به اندازه احساس شقایق گل بود

بین هر فاصله ،
محبت پر بود
کاش ، بهترین خاطره، هر لحظه پر از ترنم باران بود
پیش هر ترنمش،
یک نگاه عاشق،
گم بود
کاش احساس به اندازه قلب من و تو ،
در سحر، با تپشی بی غم بود
کاش اینبار که از راه محبت به دامان حقایق میرفت، دست در دست ،نشان عشق ها ،پر رنگ بود
ما اگر عشق نباشیم،
تحمل نبینیم درون سحر بیداری
دیگر ان شوق نبینیم که جاریست درون باران
اسمان ابی نیست
هر شقایق ،تنها، گلی در عمق زمین است
نازنینم
عشق باش و شقایق بین و در درون باران، نگاهت گم کن!



ساعت 3 بامداد - چهارشنبه - تو اتاقم ،پشت کامپیوترم

دارم پوستر طراحی میکنم، ولی تمرکزم روی این فکراییه که چند روز درگیرشم، ما ادما، مسئولیت هایی که به گردن میگیریم و چطور از پسش بر میاییم؟
به جواب منطقیی نمیرسم، سعی میکنم ازش بگذرم، قرار نیست، همه سوالا، در همون لحظه جواب داده بشن!

ساعت 8 صبح - چهارشنبه - تو اتاقم، رو تختم

هنوز خوابم!! :)

ساعت 11 ظهر - چهارشنبه - تو اتاقم، رو تختم

2 تا کلاس صبح و نرفتم، یعنی نمیتونستم برم، دیشب تا 3 صبح کار میکردم :(

ساعت 1 ظهر - چهارشنبه - تو دانشگاهم

با خوشحالی تمام وارد دانشگاه شدم، یعنی، واقعا خوشحال نبودم، اما دلیلی نداشت که دیگرانو به فکر فرو ببرم، مشخصا، از لایه های جدید احساسی که تازی به دستشون اوردم استفاده میکنم، تئوریی که بالاخره درکش کردم! اینا مهم نیست، الان من، خودمو از هرچه بیرون دانشگاه هست، ازاد کردم، این مهمه،
بازم میگم، لزومی نداره که هرکسی با یه نگاه بفهمه، اره، درگیر یه فکر عمیق و دردناک هستی!

ساعت 3 ظهر - چهارشنبه - خونه دانشجویی یکی از دوستانم!!!

خونه یکی از دوستان دانشگاه، داریم فیلم میبینیم! :)
یه فیلم کمیک! اینم لذتی داره، تا حالا همچین تجربه ای نداشتم!
کم کم داریم اماده میشیم بریم سر کلاس ریاضی

ساعت 4:30 ظهر - چهارشنبه - سر کلاس ریاضیم

سر کلاسم :)

ساعت 8 شب - چارشنبه - پارک ملتم


زیر این برف نم نم قدم میدم
هوا سرده
هیچ ادمی اینجا نیست
منم عجیب احساس ارامش میکنم و گرما خاصی
چندتا عکس گرفتم




ساعت 9:30 شب  - چهارشنبه - تو اتاقمم، رو تختم


زندگی چه سرود و نغمه هایی برای من داشت، چه لحظه هایی، و من ، مسافر غمگین این سرود نخواهم بود!
تصمیم گرفتم، مسئول باشم، نسبت به محیطم، البته که بیشتر از پیش، مسئول هرجمله، هر فکر، هر احساس، هر حرکت و هر دوست

ساعت 3 بامداد - پنجشنبه - تو اتاقمم، رو تختم

خوابم، فعلا، نمیتونم به چیزی فکر کنم، خاطره هم نمیتونم بنویسم! :)

ساعت 7 صبح - پنجشنبه - تو اتاقمم، پشت کامپیوتر

هر روز، در کمال حقیقت به روز دیگر می پیوندذه، و ما، رهگذر ثانیه هایی می شویم، که هم اکنون، گذشته نامبرده میشوند، و من، مسئولم
مسئول سرنوشت ،مسئول زندگی، و به انداره، فکرم، از این مسئولیت سهم دارم!
یا فکر نکنید، یا مسئولیتشون بپذیرید!
شعر امروزمم تموم شد، اینبار، سعی کردم، خاطراتمو ، متفاوت تر بنویسم، برای خودم، حکم مرور گذشته، و شاید لذت بردن دوباره، شاید ،در فکر فرو رفتن دوباره رو داشته باشه، اما، با فردی دیشب حرف زدم، که حس مسئولیتو برای من روشن کرد، اگاهانه یا غیر اگانه ،ما مسئولیم!
مسئول عشق، مسئول محبت، مسئول شکستن ساقه سقایق، مسئول انچه که در فکر زیبایمان نقش میبندد

ساعت 7:28 - پنجشنبه - تو اتاقمم، پشت کامپیوتر

این پست تموم شد،
یکم دلم گرفت
باید اماده بشم، پوستر بعدی رو طراحی کنم
کارای سایتی هم کا باید شنبه تحویل بدم انحام بدم
چقدر کار
ولی فکرم هنوز درگیره



دوستون دارم
زمستونتون، به پاکی برف و ارامش با هم بودن، با هم خندیدن، در این سرما

نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388  توسط علی  | 





می روم من به سوی پاکی ها

من در این خاموش ،غربت شادی ها

می نوازم از سرود جاویدان

من در این حضور بی پایان

رهروی خاک و باد و ابم

من هجوم فکر در خوابم

چنبره بر این سحر زدم

من که از سکوت بیزارم.


سلام به اندازه گرمای وجودتون در این سرمای پاییزی


این روزا، اتفاقای جالبی واسم افتاد، که هرکدومشون، سراغاز، یه مسیر در زندگیم هستند، و همین هیجانی که برای من ایجاد شده، خودش خیلی ارزش داره

مهمترین دلیل ادامه زندگی رو پیدا کردم، یه جورایی تونستم، به تضمین ایندم کمک کنم، یه ارامش خاص رو پیدا کردم، و ... :)

میدونم، همیشه زندگی شاد بودن نیست، اما، همیشه زندگی، مسیریه که به ادم نشون بده، چه خدایی نازینینی و بزرگی داریم! ;)

این روزها بیشتر از هر چیزی دارم یاد میگرم صبر کنم!!


شعری که امروز گفتم، هر وقت میخونمش یه شادی خاصی بهم منتقل میشه، شما رو نمیدونم! :)


روزهاتون خوش

عیدتون مبارک


نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388  توسط علی  | 




باز باران امد
رخ احساس شکست
فکر اندازه ی روحی ابدیت می یافت
و سحر تا دم خورشید پر از شوق طلوعی میگشت
کاش می دانستند
شب پر از معجزه است
گرچه اندازه دیدش نفسی باشد و حسش مبهم



احساس، در ترنم رویاهایه ،همیشگی، پیچیدگیه خاص غربت را در اوج پیوستگی با حضور به ارمغان میاره،چیزی که فرای تجربه های شخصی و نقش های پیچیده خواب و خیال در خاطرات، میتونه لحظه ی زندگی کردنو از ما بگیره، و چه تلخه که نمیشه زندگی کرد


پ.ن:

وبلاگ یکی از دوستان تو این چند روزه راه افتاده

میخوام یه تاکسی دربست بگیریم همه با هم ،بریم خونه نویی

پس از لینک زیر جا نمونین

بارونک


این چند روزه هم درسا هم چندتا پروژه سنگین باعث شده که نتونم مثل همیشه تو اینترنت باشم، ولی از هفته دیگه درست میشه همه چی! :)


بهار، گرچه روشنی سالیست، ولی در عبور زمستان، نامش بهارست ....


روزتون خوش، زمستونتون، سفید :)

نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388  توسط علی  |